بعضي وقتا كه ميبينم يه موجود كوچولو تو خونمون ورجه وورجه ميكنه اينور اونور ميره خندم ميگيره نميدونم چرا؟ با خودم ميگم اگه الان تو نبودي چقدر اين خونه ساكت بود و من بودم و تنهايي و خلوتم كه هميشه دوسش داشتم. حالا اين تنهايي و خلوت دوست داشتنيمو با تو قسمت كردم با عزيزترينم كه از خون منه. نسبت به تو خيلي حسودم نميخوام محبت و عشق و دوست داشتني كه براي تو دارم رو با هيچ بچه ديگه اي قسمت كنم. ميخوام فقط براي تو باشه. عاشق لحظه هاي شير خوردنتم كه فقط مال من و توست . بعضي وقتا دوست دارم آيندتو تصور كنم مدرسه رفتنتو مشق نوشتنتو بزرگ و نوجوون شدن و ....... ولي زود منصرف ميشم. آخه هميشه اوني كه تو ذهنمه نميشه ... واسه همين هميشه به الانت فكر مي كنم. به بزرگ شدنت به غذا خوردن و بازي كردنت. ديروز وقتي دستمو كشيدي و منو بردي آشپزخونه و بطري آب رو نشونم دادي و گفتي آببببب داشتم پرواز ميكردم خواستم اون لحظه رو با محمد شريك بشم و زنگ زدم به بابايي تا اونم بشنوه. وقتي ميگي دَدَ كه شامل حياط و بيرون و گردش وقتي عكس عروسيمونو نشون ميدي و ميگي باببا مامما و بوسشون ميكني يا همين ديشب كه خوابت ميومد و بهم گفتي يايا ( لالا) آخ داشتم ذوق مرگ ميشدم. فقط ميخواستم انقدر بغلم فشارت بدم تا شايد اين حسم سير بشه ولي نميشه مامان خدايا به خاطر لمس كردن حس مادري ازت تشكر ميكنم. 17 ماهگیت مبارک دردونه ی قشنگم نتيجه اين يه هفته شد سوزش سرمعده من تا همين يكي دوسال اخير آدم بيخيالي بودم. از مرگ كسي
زخم كسي يا هر بدبختي ناراحت نميشدم. سنگدل نبودم همه چيز رو به ديده منطق مي ديدم. اصلا آدم احساسي نبودم. از شوق گريه نميكردم. از غصه گريه
نمي كردم هميشه تو دلم احساس غم و خوشحالي ميكردم هيچ وقت بروز نميدادم.
اخلاقم بود.خونسرد بودم .صبرم زياد بود دلم روزاي آبي و صورتي مي خواد دلم خلوت آروم خودمو محمد و رزا رو مي خواد. باز نشون دادم كه عرضه مادر بودن رو ندارم. كه اون پيشوني قشنگت رو نتونستم مواظبش باشم كه به تيزي ديوار نخوره و شكافته نشه. كه تو اين سنت با طعم تلخ بخيه آشنات كردم. خدايا رد بي لياقتي منو رو پيشوني دخترم جا نذار. بغض سه روزه ي من داره خفم ميكنه. تنها حرفي كه تو اين سه روز شنيدم اينه:‹‹عيب نداره بچست تا بزرگ بشه هزار تا بلا مياد سرش .... ›› آره خدارو شكر ميكنم كه ضربه جدي نخورده چشمش طوري نشده ولي دلم داره آتيش ميگيره چيكار كنم مثل همه ي مادرا تحمل كمترين اذيت بچم رو ندارم. منو ببخش عزيزم خدایا من در این کودک خلاصه شده
ام....دیوانه اش هستم...همین کودکی که امده است تا یادم بیاورد عظمتت
را....همین کودکی که مرا به تو نزدیک تر کرده...هر حرکت نویی که انجام
میدهد شکرانه اش برزبانم جاری میشود...بالندگی اش, قدرتت را به رخمان
میکشد...و آیتی است برایم از سوی تو! به خودت میسپارمش و ایمانت دارم....توکل میکنمت...و میدانم نگهدارش هستی...دلم به تو گرم است خدایم امسال باز هم کنارمان باش...مثل همیشه... مبارکت باشه عسل من. فقط نمیدونم چرا زحمت به خودت نمیدی که حرف بزنی. همه چیو متوجه میشی ولی به زبون نمیاری. شادونه ی من بهترین لحظاتی که باهات میگذرونم اون چند دقیقه شیر خوردنته که فقط به من و تو اختصاص داره. چه لذتی داره تماشای تو. این که میگن جونم به جونت بستس رو الان خوب می فهمم. به عشق تو زندم
سلام سال 1391 نهنگیتون مبارک ثانیه های آخر سال 90 سمت راستمو که نگاه کردم رزا و محمد پیشم نشسته
بودند و خانواده سه نفری ما چشم به تلویزیون منتظر تحویل سال نو بودیم. هر سال سر سال تحویل بغضی داشتم که امسال به جاش یه حس تازه بود نمی دونم چی ولی خوشحال وسبک بودم. لحظه سال تحویل خداروبه خاطر این فرشته کوچولوی قشنگ شکر کردم و از ته دلم ازش خواستم که برای ما سه تا سالی سرشار از سلامتی و محبت و برکت و آرامش عطا کنه....... آمین . ولي ميام تكميلش كنم. عروسكم 15 ماهگيتم مبارك. دردونه ي من لحظه لحظه بزرگ شدنت رو ناظرم و مثل همه ي مامانا دلم ميخواد كه هيچي برات كم نذارم. هرچي ببوسمت هرچي بغلت كنم باز سير نميشم. مني كه وقتي دنبالم مياي و با صداي بلند صدام مي كني آااا دا دا .... وقتي موهاتو خودت شونه مي كني ... وقتي خودت از تختت مياي پايين ... وقتي اسباب بازياتو جمع مي كني تو سبدشون ... وقتي صبحاي تعطيلي بيدار ميشي و من و بابايي رو بالا سرت ميبيني و حسابي خوش بحالت ميشه و خودتو لوس مي كني ... وقتي مياي تو تختمون و يه ماساژ حسابي از بابايي دريافت مي كني ... وقتي واسه بابايي دست تكون ميدي و باي باي ميكني كه بره سر كار ... وقتي واسه چشمك زدن هردوتا چشماتو ميبندي ... دلم مي خواد فرياد بزنم كه خيلي خوشبختم ...
ولي از سال 89 به اينور عوض شدم. حساس شدم. اعصابم تحريك شده. اصلا ناراحتي معده نميدونستم چيه.
از سر شوق چشام پر ميشه از غصه زياد به هق هق ميفتم.
زود عصبي ميشم.
زودرنج شدم
فكر ميكنم كمي اخلاقم تند و پرخاشگرانه شده .
احساس ميكنم همه دروغ ميگن ريا ميكنن.
به محبت كسي ايمان ندارم.
نميدونم خيلي بد شدم


سلام چهارشنبه سوری خرگوشیتون مبارک
| Design By : Pichak |



